سلام
از همین اول اگه غلط ملط هست تو پستم ببخسید
خوبین دوستان البته من دوستای زیادی ندارم،من دوستان ورفقا رو در یه حد نمی دونم از نظر من دوست کسی یه که باهاش خیلی راحت باشی مث ... مث یه دوست فقط همینو می تونم بگم چون نمی شه گفت مث برادر چون من بیش ا ز4ساله که با برادرم یه کلام حرف نزدم حالا دیدی واسه چی دوست یه چیز دیگس. و حالا رفیق ،رفیق مث دوست نمی شه . هیچ وقت چون رفیقه یعنی تو شادی ها کنارتون هست ولی ممکنه تو ... کنارتون نباشه وباید بگم که از این رو من خیلی رفیق دارم نه نه فک نکنید که به دوستای بی وفا می گن رفیق می دونین یه نفر که از آشنا یه کم به آدم نزدیکتر باشه می شه رفیق .... بابا چی دارم می گم. خوب این آخرین پست کلاغ سفید خواهد بود ولی نه این که هیچ وقت دیگه این وبلاگ به روز نشه ها از این به بعد یعنی بعد از من یاور همیشه با من دی جی این کار رو انجام میده چون من دارم میرم و دلم برا همه تون تنگ می شه من دارم میرم به .....
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
من:
من آدمی بودم دل مرده فردی مبهم که خودش هم خودش را نشناخت هیچ کس نمی دانست در سر او چه می گذرد او در عین آرامش خشمی افسار گسیخته با خود همسفر داشت با کوچکترین تحریک خوشحال از دوست می گردید وبا بزرگترین زخم از دشمن ناراحت نمی گشت . در زمانی که با دوستی بود هر گز خود را از او پیش تر وبیشتر نمی دانست راحت می بخشید ساکت ودر عین حال غم گین بعضی کلمات کوچک قلبش را ...
در روزگاری که گشتم وگشتم یکی را در برای هم دلتنگی هایم نیافتم در میان دوستان کسی نمی تواند درکم کند
" به دنبال چه می گردی در این ویرانه ها
در کوچه های تاریک پرسه زدن و تنها میان هزاران آشنا کسی را نمی شناسد و کسی نمی شناسدش
.......................................................................................................
دوستان من :
پاشا من تو رو خیل دست دارم می تونم بهت اعتماد کنم می تونم تمام راز هامو بهت بگم من یه نامه برات گذاشتم ویه ..هه هه هه هه هه هه اون پیلیر یادت می آد وای چقد خاطره هی من یه سری مطلب ویه نامه برات گذاشتم پس وبلاگام رو گذاشتم همین طور پس آی دی و هر چی که فک کردم لازمه خیلی از دستم ناراحت نشو من بی وفا نیستم امید وارم از من به عنوان یه دوست خوب یاد کنی دوست دارم خوت هم اینو خوب می دونی من همه رو دوس دارم و به ندرت از کسی ناراحت می شم ظرفیتم خیل با لاس مثل اون کسای که می ان کامنت .... می زارن ولی من خوشحال می شم نه نا راحت یه بار سر کار بودیم آخر کار حال همه گرفته بود یکی از دوستان می گفت تو در تمام مدت لبخند رو لباته حتی تو بد ترین شرایط این حرف یه کم منو به فکر برد ودیدم که راس میگه ها
دوست وبرادرمن پیمان جان بدون که بهترین اوقات زندگی من با تو گذشت وتبدبل خاطره های تلخ شد
ودوستان مجازی من :
اولین دوست مجازی من هستی از وبلاگ یاس آبی
بود که من همیشه تو وبش دلم می گرفت. اولین کسی بود که درست با هاش چتیدم اولین بار بود می چتیدم از 11 شب تا 3 صبح خیلی کمکم کرد
هستی نغمه ی درد، من خیلی به خودم افتخار ومی بالم برای داشتن چنین دوستی
خواهران تالتون
، اصل سوتی گرفته هر اینو خوند بهشون سر بزنه شوخی کردم
رها ونگار
دلم براشون تنگه داشتم شاد می شدم که اون اتفاق واسه نگار افتاد ومن هم اونا رو نمی شناختم ولی روی من خیلی تآثیر داشت البته فک کنم اومدن دوباره
مینا بانوی ماه وآب که نمی دونم چی شد دیگه آپ نمی کنه
آدم آهنی شاعر شعر های غریب خیلی خوشم ازش میاد دوست خوبمه واسم یه شعر هم خونده 
سما که یه دوست چتیه اوخت ساعت چند هه ساعت 5 صبح همیشه اون میشه واسه نماز پا میشه 
.......................................................
و بالاخره ابجی تیاممممممممممم که الهی من قربونش برم لیوتم خواٌر عزیز دلم تیام بیشترین آرامش رو بهم می ده خیلی اروم می شم وقی میچتم باهاش فک نکنم دیگه به چیزی واسه آرامش نیاز داشته باشم چون من منبع کاملش رو کشف کردم اره من دارم میرم که به آرامش کاما برسم اه راستی یادت نره ها بیسه ویادت چی گوتییه هاباید بیایی مین قورم سر بزنی . مگه می شه یه ابجی داداشش رو از یاد ببره. تیام براتOff گذاشتم هیتلر رو هم بی خیال میشم تیام جون J به خدا تیام مث یه خواهر می مونه واسه من ازت ممنونم خدا نگه دار
ودر آخر
ودر آخر

............................::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::...............................
آن زمان که فرشته ی مرگ دستانم را می گیرد ومن با آرامش سرم را بر بالین گرمش می نهم وآرام و بی صدا به گناهان خود فکر می کنم. او به من لبخند می زند و چشمانم کم کم سنگین می شوند با خود می گویم که به کجا میروم به کجا؟ از او می پرسم می گوید در جایی که باغ های رویای وقصر های بلورین در انتظار توست ولی من خود می دانم که چیزی جز خلاء نخواهد بود نه خدایی نه ابلیسی ونه فرشته ای تیغ بر رگ دست خود می نهم اشک در چشمانم جمع می شود با خود می گویم وقتش رسیده دیگر باید بروم اشکی بر روی دستم که تیغ را نگه داشته می چکد ومن سست نمی شوم تیغ را می کشم اولش کمی درد داشت ولی حالا دشتم بی حس است انگشتانم را نمی توانم تکان دهم دستم بی حس شده و این بی حسی کم کم سمت چپ مرا فرا می گیرد حس خوبی ندارم ولی از کارم پشیمان نیستم .می دانم وقت زیادی نماده و من به آرامش میرسم جدا از این دنیا. بی حسی تمام وجودم را فرا گرفته و نمی توانم تکان بخورم چشمانم سیاهی می رود و حالا دیگر نمی توانم ببینم، صداهایی که می آمد گنگ تر شده چند لحظه بعد و دیگر صدایی هم نمی شنوم . لحظه ای با شکوه با شکوه ترازرسیدن دو عاشق به هم دیگر وسکوتی به عمیقی گریه ی یک نوزاد آنگاه روح از بدن جدا می شود حالا من آزادم آزاد شاید هم گرفتار و در قفس...
کلاغ سیاسفید 


بعدآ نوشت: من رفتم 
Medium Blog
جديدترين و زيباترين قالبهاي سايت و وبلاگ - جوملا
دانلود قالب رايگان Music Band براي وبلاگ بلاگفا